تبليغاتX
نمیدونم!!! - امشب یه خاب بد دیدم /م ن م ی ت ر س م

نمیدونم!!!

ه ی ی ی چ

شايد يه ديازپام آرومم كنه يه دونه يه عالمه يه دونه ديازپام ميخام.... اون موقع كه گه گيجه گرفته بودم از تو و سرنوشتم رو جز سياهي چيزي نميديدم يكي گفت نميدونم چند ده تاشو با يه تاقار آب پرتقال تويه تابستون بده بالا هم حال ميده و هم همه چي تموم ميشه

كي همه چي تموم ميشه؟

خيلي فكر كردم اگه حتي تماميه شيوه هاي زندگيم رو عوض كنم باز مجالي وسيع براي درد كشيدن هست... ميخام برم.. اما از مرگگميترسم همينطور از زندگي كردن... با مرگ چي رو از دست ميدم .. از خاك سرد ميترسم ... ميترسم از اينكه تويه يه بيابون جسمم تك و تنها ميون اونهمه ساهي و خاك سرد با جك و جونوراش تنها شه ميترسه از مردن چون از حشراتش ميترسم از غير منتظره بودنش... من هنوز كودكم كودكي در درون دارم ... من كودكم .. من ميترسم يه دختر كوچولو تويه دلم فرياد ميزنه منو تنها نذارين

خاطات بدكام خاطرات تلخ خاطرات ديوانه خاطارت سياه و شايد خاكستري ... من از مرگ ميترسم من از آب پرتقال ميترسم ميترسم از اون روز كه همه چيز نميدونم شايد بيرزه به همه اين درد و رنجها و تحقيرها به همه اونچه هيچ نيست جز تحقير به همه اونچه كه با تصميم زير پا گذاشتم ؛ احساسمو رنجمو دردم و زخمامو خودمو له شدنامو و همه اون تجربيات تلخ رو ... من سردمه من خيلي سردمه من ميترسم من ميترسم من ميترسم من ميترسم من ميترسم من مي ترسم..................................من خيلي ميترسم از مرگ

كي ميشه آروم شم نميشه بچه م رو به بغل بگيرم نميشه بهش محبت كنم نميشه تو آغوش همسرم آروم شم طوري كه به هيچي فكر نكنم جز گذشته اي شيرين نميشه

من از مرگ ميترسم همونطور كه از طلاق ميترسم من از سوسك هم میترسم و از همه اون حشراتي كه صورت نازم رو تكه تكه با خودشون ميبرن من ميترسم از بودن در كنار او ميترسم من از دوباره شكستن ميترسم من بزدلم منمیترسم

من از اعتماد ميترسم از پدر ميترسم از مادر ميترسم از معشوق و عاشق ميترسم از دوست ميترسم من از خدا ميترسم من ديگه به هيچ كس اعتماد ندارم من اعتماد زيزه خطه من از رفيق ميترسم من از تو ميترسم من ميترسم من از خودم كمتر ميترسم من ميترسمممممممممممممم من ميترسم من ميترسم..... حمل اين بار برام خيلي سخته خيلي سخته خيلي سخت

من میترسم من میترسم من میترسم..... یه روز بالاخره این اشکا هم خشک میشه من میترسم من میترسم ..... جوونی کودکی..... خونه پدر بزرگ....... من میترسم

نمیشه همه چی به عقب برگرده دوباره بازی کنم قول میدم قسمت آخر غصه رو بهتر باز کنم اصلا بازی نکنم کلا عوضش کنم قول میدم اصلا برم نمونم اونجا تو اون سیاه چال که سرنوشت من اونجا بسته شد... چه حماقتی ... چه رودستی خوردم از زمین و زمان  از خانواده مادر مدرسه مذهب خدا دوست عاشق معشوق پدربرادر از همه چیز از همه چیز اینجا اونجا .. من زخمی ام و آزارم به هیچ کس جز خودم نمیرسه قول میدم اگه چندتا دیازپام بندازم بالا خوب میشم کلا خوب میشم کلا راحت میشم کلا .. میتونم زجرش بدم دلم میخاد عذاب وجدان بگیره دلم میخاد از عذاب وجدان نتونه درست زندگی کنه و از زندگیش لذت کامل ببره دلم میخاد بفهمه با من چه  کرده دلم میخاد عذاب وجدان بگیره و تمامی حیثیتش به باد بره همه بفهمن اون با من چه کرده 

من خواب میخام خاب نه من خاب میخام اونی که دیگه بیدار نمیشی..... من اون وروجکه چند سال پیش نیستم ماسکم مال اون دورانه اما خودم پوسیدم خوب میدونم .... روزی احمقی شور زندگی رو از من طلب میکرد... شور زندگی؟؟!!!!!! باور نکنین این لاشمه فقط یه لاشه است فقط همینمیخام بگم خیلی پدسگی خیلی خیلی زیاد خیلی بی ریشهای مادر قهوه میخام بگم میخام همه حرفایی رو که تو یادم دادی بگم ..... یه خورده بهترم شاید فعلا دیازپام نخورم

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:56  توسط آرزو  |