تبليغاتX
نمیدونم!!! - !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمیدونم!!!

ه ی ی ی چ

 

عجيب نيست؟! اينكه عمري فكر كني نه نه و بابات آرزويه مرگ هم رو دارن و تحمل ديدن ريخت هم رو ندارن و سايه همديگه رو با تير ميزنن و ميخوان سر به تن هم نباشه و از ازدواجشون و ادامه زندگيشون سير باشن و اين وسط مسطا يه دختر كوچولو كه فقط اندازه يه بند انگشته و زورش به هيچي نميرسه و فقط بلده تو دلش از خودش سوال كنه با عروسكاش بازي كنه و چيزايه عجيب و جالبي رو كشف كنه و سعي كنه هر كاري از دستش برمياد براي ايندو زوج خوشبخت انجام بده يا حداقل اين بندانگشتي كاري نكنه كه اونا از هم آتيشي شن و هميشه در اوج خردسالي هم نگران بگو مگوها و تو سر و كله زدنهاي اين دو كبوترعاشق بشه(!!!!!!!!!!) اينكه هميشه بترسه از جدايي اونها و اينكه............ فاككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككك

حالا چه اتفاقي افتاده چي شده من دارم حيرت ميكنم.... اين دوتا پديده بشري، تويه اين مدت كوتاه چه حماسه‌هاي عاشقانه‌اي كه نيافريدند؟؟؟؟چي بگم والا... قضيه از اين قراره كه نه نه جون به همراه خوارها عازم سفر حج شدند و الان هم در صحراي عرفات به سر ميبرن. تا اينجايه قصه مشكلي نيست اما از اينجاش حيرت انگيزه كه در اين مدت، هم نه نه و هم بابا چه لاو تركونيا كه از خودشون در نكردن... تويه فرودگاه كه چنان همديگه رو بوس كردند كه گفتم الان كار به جاهاي باريكتر و ناموسي تر هم ميكشه......و امان از اين چند روزه كه ددي بدجوري دلش هوايه مامي رو كرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و امشب اعتراف كرد دلم براش خيلي تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من... ني ني ....26 ساله.... از تهران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:47  توسط آرزو  |