تبليغاتX
نمیدونم!!!

نمیدونم!!!

ه ی ی ی چ

 

نمیدونم مثل همیشه... دوسم داره. منم ... نمیدونم من چی اما فکر کنم منم دوسش دارم اما نمیدونمممممممممم میگه نگران منه منم میگم گه بگیره این نگرانیاتو که به زندگیم گه زده

من و تو تنها یه شرط رو برای ادامه داریم و اونم عشقی عمیقیه که بینمونه.    من میگم..... نمیدونم منم باید این جمله رو تایید کنم دوسش دارم اما نمیدونم چرا بعد از اینهمه اتفاق یه آدم میتونه انقدر احمق باشه که اینطوری فکر کنه و بازم علاقه ای در بین باشه.

مو رو از ماست میکشه بیرون و مثل یه کیس مطالعاتی جدی به همه اینها فکر میکنه و کار تئوریکیکیک ـ!!!ـ انجام میده . نمیدونم چرا نمیفهمه برا همه چی نمیشه چرتکه انداخت چرا نمیفهمه!! میگه من رفتنیم منم میگم خودتو لوس نکن حال ندارم نازکشی کنم.     میگه دوست دارم منم تویه دلم میگم من خیلی خستم خورد شدم...... بسه... کی تموم میشه....... بهش میگم دوست دارم اما دارم فکر میکنم بیش از اونچه آسیب خوردم دیگه آسیب نخورم...

یعنی میشه ظرف ۷ سال گل سالای زندگی اینهمه اتفاق وحشتناک بیفته اونم تویه این رابطه حیرت انگیز!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 11:38  توسط آرزو  | 

 

دلم یه نسم خنک میخاد با یه حسی مثل بی حسی. یه نموره آلزایمر خفن (تا همه گه گیجهام رو زیرو رو کنه)

یه اتاق شاید یه هیچی بقل یه هیچیه دیگه تویه یه موقعیت هیچی فقطم تنهای تنها

دلم یه سفر میخاد یه سفر نامعلوم شایدم معلوم اصلن بیخیال فقط سفر باشه که منو با خودش ببره که اینجا همچی مسخره است اینجا همه چی عینهو گه ِ اینجا همه تمامیتت رو نیست و نابود میکنن حتی شرافتت رو که به اندازه نون شب بهش محتاجی

دلم تنهایی میخاد که هیچکی توش نباشه حتی خودم فقط یه خلا یه رهایی یه بی کسی اما بازم رهایی یه خلا بی حسی

يه نيستي مطلق كه عين روشنيه كدوم خري گفته نيستي يعني سياهي خيلي گه خورده ارسطو يا افلاطون يا بزمچه هاي فلسفه اسلامي

من قاعده اينهمه پلان‌هاي مزخرف اين بازيو بلد ندارمممممممممممممممممممم من بازي بلد نيستم من بلد ندارم كه به گه تن بدم اوكي!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:36  توسط آرزو  | 

نمیدونم بعضیا احمقن یا خودشون رو به احمقی میزنن!

زنیکه قرمساق گیر داده میگه مگه ۲۰۰۰ تومن مبلغیه؟ هر کسی با ۳۰۰ هزار تومن حقوق نمیتونه این مقدار به کسی کمک کنه. میره پای منبر و میگه اینهمه هزینه های الکی میکنیم (احتمالا منظورش خودشه) اما حاضر نیستیم برای یه کسی که وضعش خوب نیست نفری دو هزار جمع کنیم... این مقدار از هر کدوممون کم شه فقیر نمیشیم اما میتونیم یه کار خیر کنیم

زنیکه معلوم نیست حرف دهنش رو میفهمه یا نه گیر داده به یه یارویی که الا و بلا چرا هزار دادی دوهزار بده اگه همرات نیست من بدم بعدا تو به من بده..... تویه این مملکت همچی زوره یعنی اصلا بهشت رفتن زوره اون بدبختی که با هزار زحمت داره کار میکنه تا یه لقمه نون گیرش بیاد باید به خاطر آرامش وجدان همچین آدمایی که از سر سرمستی و شکم سیری کار میکنن جیبش رو خالی کنه... یه بار کمک به کارگر اداره یه بار کمک به فلان... آخه چرا بعضیا انقدر احمقن

کمک به مستمندان (البته مستمندانی که همه میشناسنشون و چون همه میشناسنشون همه بهشون کمک میکنن )اجباریه اما تحقیر کسی که هشتش گروی نهش به خاطر اینکه به این یارو کمک نمیکنه یعنی نمیتونه یهش کمک کنه عین عقل و شعور و خیخواهیه...

نمیدونم یارو مثلا فوق لیسانسه اما اندازه یه نوزاد شاشو هم حالیش نیست...

بعضی وقتا خیلی به تنگ میام از اینهمه حماقت نفهمی  توهین  تحقیر از این همه خودبزرگ بینی از این همه خودشیفتگی و...

بهش میگم شاید یکی نداشته باشه کمک کنه... میگه خوب ما که از اول گفتیم همه موافقن ؟ همه قبول کردن یعنی نگفتن مخالفیم!!!

بهش میگم شاید یکی روش نشده بگه من حتی دو هزار تومن هم در توانم نیست چه برسه به هزار تومن که تو داری به خاطر این قضیه بهش توهین میکنی...

میگه من که باور نمیکنم بعضیا اصلا دست به خیر ندارن ذاتشون اینجوریه... و من میمونم و این بغض فروخورده.........................

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:17  توسط آرزو  | 

شايد يه ديازپام آرومم كنه يه دونه يه عالمه يه دونه ديازپام ميخام.... اون موقع كه گه گيجه گرفته بودم از تو و سرنوشتم رو جز سياهي چيزي نميديدم يكي گفت نميدونم چند ده تاشو با يه تاقار آب پرتقال تويه تابستون بده بالا هم حال ميده و هم همه چي تموم ميشه

كي همه چي تموم ميشه؟

خيلي فكر كردم اگه حتي تماميه شيوه هاي زندگيم رو عوض كنم باز مجالي وسيع براي درد كشيدن هست... ميخام برم.. اما از مرگگميترسم همينطور از زندگي كردن... با مرگ چي رو از دست ميدم .. از خاك سرد ميترسم ... ميترسم از اينكه تويه يه بيابون جسمم تك و تنها ميون اونهمه ساهي و خاك سرد با جك و جونوراش تنها شه ميترسه از مردن چون از حشراتش ميترسم از غير منتظره بودنش... من هنوز كودكم كودكي در درون دارم ... من كودكم .. من ميترسم يه دختر كوچولو تويه دلم فرياد ميزنه منو تنها نذارين

خاطات بدكام خاطرات تلخ خاطرات ديوانه خاطارت سياه و شايد خاكستري ... من از مرگ ميترسم من از آب پرتقال ميترسم ميترسم از اون روز كه همه چيز نميدونم شايد بيرزه به همه اين درد و رنجها و تحقيرها به همه اونچه هيچ نيست جز تحقير به همه اونچه كه با تصميم زير پا گذاشتم ؛ احساسمو رنجمو دردم و زخمامو خودمو له شدنامو و همه اون تجربيات تلخ رو ... من سردمه من خيلي سردمه من ميترسم من ميترسم من ميترسم من ميترسم من ميترسم من مي ترسم..................................من خيلي ميترسم از مرگ

كي ميشه آروم شم نميشه بچه م رو به بغل بگيرم نميشه بهش محبت كنم نميشه تو آغوش همسرم آروم شم طوري كه به هيچي فكر نكنم جز گذشته اي شيرين نميشه

من از مرگ ميترسم همونطور كه از طلاق ميترسم من از سوسك هم میترسم و از همه اون حشراتي كه صورت نازم رو تكه تكه با خودشون ميبرن من ميترسم از بودن در كنار او ميترسم من از دوباره شكستن ميترسم من بزدلم منمیترسم

من از اعتماد ميترسم از پدر ميترسم از مادر ميترسم از معشوق و عاشق ميترسم از دوست ميترسم من از خدا ميترسم من ديگه به هيچ كس اعتماد ندارم من اعتماد زيزه خطه من از رفيق ميترسم من از تو ميترسم من ميترسم من از خودم كمتر ميترسم من ميترسمممممممممممممم من ميترسم من ميترسم..... حمل اين بار برام خيلي سخته خيلي سخته خيلي سخت

من میترسم من میترسم من میترسم..... یه روز بالاخره این اشکا هم خشک میشه من میترسم من میترسم ..... جوونی کودکی..... خونه پدر بزرگ....... من میترسم

نمیشه همه چی به عقب برگرده دوباره بازی کنم قول میدم قسمت آخر غصه رو بهتر باز کنم اصلا بازی نکنم کلا عوضش کنم قول میدم اصلا برم نمونم اونجا تو اون سیاه چال که سرنوشت من اونجا بسته شد... چه حماقتی ... چه رودستی خوردم از زمین و زمان  از خانواده مادر مدرسه مذهب خدا دوست عاشق معشوق پدربرادر از همه چیز از همه چیز اینجا اونجا .. من زخمی ام و آزارم به هیچ کس جز خودم نمیرسه قول میدم اگه چندتا دیازپام بندازم بالا خوب میشم کلا خوب میشم کلا راحت میشم کلا .. میتونم زجرش بدم دلم میخاد عذاب وجدان بگیره دلم میخاد از عذاب وجدان نتونه درست زندگی کنه و از زندگیش لذت کامل ببره دلم میخاد بفهمه با من چه  کرده دلم میخاد عذاب وجدان بگیره و تمامی حیثیتش به باد بره همه بفهمن اون با من چه کرده 

من خواب میخام خاب نه من خاب میخام اونی که دیگه بیدار نمیشی..... من اون وروجکه چند سال پیش نیستم ماسکم مال اون دورانه اما خودم پوسیدم خوب میدونم .... روزی احمقی شور زندگی رو از من طلب میکرد... شور زندگی؟؟!!!!!! باور نکنین این لاشمه فقط یه لاشه است فقط همینمیخام بگم خیلی پدسگی خیلی خیلی زیاد خیلی بی ریشهای مادر قهوه میخام بگم میخام همه حرفایی رو که تو یادم دادی بگم ..... یه خورده بهترم شاید فعلا دیازپام نخورم

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:56  توسط آرزو  | 

 

هر کی آزارم بده از زندگیم حذفهههههههههههههه!

 چون چوب ختم پره و آستانه تحمله درد و رنجم از محيطه اطراف، خفن زيره صفره

دوستان، اقوام، همكاران، سايبر، خيابون، كوه، دشت، بيابون.........................

ميخام يه خودكار قرمزه ضد آب بردارم و همه آدم بداي ذهنمو(متواضعانه: آدمايي كه آزارم ميدن)

خط خطي كنم.

هر كي هم منو عمدي ميرنجونه تا اطلاع ثانوي، الهي بميره

همون دختره كه يه روز همه چي رو سفيد ميديد اما الان سعي ميكنه سياه ببينه تا حداقل خاكستري ببينه / تا كسي سياهش نكنه!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 23:22  توسط آرزو  | 

 

چی میشه و چرا باید یه زندگیه مشترک رو ادامه داد یعنی چه دلایلی وجود داره که یه زندگی با همه خوبیها و بدیهاش ادامه پیدا کنه؟!

اگه چه شرایطی باشه باید یه زندگی مشترک به پایان برسه؟ تا چه حد باید دست و پنجه نرم کردن با مشکلات موجود تویه یه زندگی رو ادامه داد؟

فراموش نکنید اینا سوالات من به عنوان یک زن تویه یه کشور سنتی با تمومیه تابوها و محدودیتهاشه که طلاق میتونه پیامدهای شناخته و ناشناخته فت و فراونی داشته باشه... کی میتونه به سوالات من جواب بده یا مسئله رو بررسی کنه؟

این مطلب رو احتمالا ادامه میدم چون خیلی مهمه ممنون میشم همکاری کنید

قربون یو

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 10:54  توسط آرزو  | 

نمیدونم مثل همیشه... زیرآب زنی... پر کردن خلاءهای درونی و ضعف اعتماد به نفس با ابراز وجود اونچه که نیستی... اعتقادات سفت و سخت دینی در کنار بی اخلاقی... عجب دنیای عجیبیه!!

فرض کن یکی که تا دیروز خجالتی و بود از حرف زدن تویه جمع طفره میرفت و به تته پته میافتاد بعد از چند ماه با زیرآب زنی و روآب زنی و دلقک بازی و تحقیر دیگران برای خودش اعتماد به نفس میخره و با تهمت به دیگران خودش رو خوبه و دیگران رو بده جلوه میده.... تحلیلهای روانکاوانش بمونه برای بعد...

اگه تا چند وقت پیش بنا به یه باور و تجربه درونی، نمازی تو رگ میزدم اما حالا دیگه دست و دلم سمت عبادات دینی بومی نمیره... به خاطر یه جانماز آبکش تمام عیار ... دلم دوباره یوگا میخواد. نیاز دارم به اون نیرویی ای (که اسمش الله نیست و نه خدای غضب و زشتی و انتقام و انحصاره) پناهنده شم؛ خدایی که فقط تکیه گاهه و خدای همه است ... نیرویه که فقط یه انرژیه مثبته برای من و تنها پناه این زندگی

راستی ریشه های فرهنگی زیرآب زنی چیه؟؟؟؟ چقدر تا چند ماه پیش با این کلمه نامانوس بودم و چقدر الان تهوع دارم از دیدنش...

خدایا ما را از محیطهای مذهبی در امان دار و همینطور از دینداران هیولا صفت و نسلشان را منقرض نما مانند دایناسورها...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 12:39  توسط آرزو  | 

 

عجيب نيست؟! اينكه عمري فكر كني نه نه و بابات آرزويه مرگ هم رو دارن و تحمل ديدن ريخت هم رو ندارن و سايه همديگه رو با تير ميزنن و ميخوان سر به تن هم نباشه و از ازدواجشون و ادامه زندگيشون سير باشن و اين وسط مسطا يه دختر كوچولو كه فقط اندازه يه بند انگشته و زورش به هيچي نميرسه و فقط بلده تو دلش از خودش سوال كنه با عروسكاش بازي كنه و چيزايه عجيب و جالبي رو كشف كنه و سعي كنه هر كاري از دستش برمياد براي ايندو زوج خوشبخت انجام بده يا حداقل اين بندانگشتي كاري نكنه كه اونا از هم آتيشي شن و هميشه در اوج خردسالي هم نگران بگو مگوها و تو سر و كله زدنهاي اين دو كبوترعاشق بشه(!!!!!!!!!!) اينكه هميشه بترسه از جدايي اونها و اينكه............ فاككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككك

حالا چه اتفاقي افتاده چي شده من دارم حيرت ميكنم.... اين دوتا پديده بشري، تويه اين مدت كوتاه چه حماسه‌هاي عاشقانه‌اي كه نيافريدند؟؟؟؟چي بگم والا... قضيه از اين قراره كه نه نه جون به همراه خوارها عازم سفر حج شدند و الان هم در صحراي عرفات به سر ميبرن. تا اينجايه قصه مشكلي نيست اما از اينجاش حيرت انگيزه كه در اين مدت، هم نه نه و هم بابا چه لاو تركونيا كه از خودشون در نكردن... تويه فرودگاه كه چنان همديگه رو بوس كردند كه گفتم الان كار به جاهاي باريكتر و ناموسي تر هم ميكشه......و امان از اين چند روزه كه ددي بدجوري دلش هوايه مامي رو كرده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و امشب اعتراف كرد دلم براش خيلي تنگ شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من... ني ني ....26 ساله.... از تهران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 23:47  توسط آرزو  | 

 

هی من دوباره اومدم. تازه چند روز از تولدم میگذره. آذر، ماه منه، ماه آتيش و سرکشی؛ خدا به داد برسه که شروع این سندروم دیوانه‌ی وبلاگ نویسی ام در این ماه و ساعاتی پس از سالگرد تولدمه...

سلام زندگی، سلام... از اينكه وبلاگم توسط يه وروجك فضول شناسايي شده بود داشتم دق‌مرگ میشدم آخه وبم تنها حیاط خلوتي بود كه داشتم اما همين الان در اين دقايق نيمه شب دوباره كرم وبلاگ نويسي دَرَم رويش كرد و الان ارضام... از بودن در اين فضا براي بار ديگر.

هي زندگي من دوباره اومدم. اومدم تا مبارزه كنم با اينكه پاهام هنوز لنگ ميزنه... من اومدم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 1:35  توسط آرزو  |